سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

70

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

رسن تقدير يكى را بينى در فساد افتاده هرچ از موروث يافته در آن درباخته و يكى دلق درپوشيده و بهر كنجى باز مىگويد كه زهى شوم كارى كه درافتاده‌ام يكى دعا ياد داريت تا ازين خلاص يابم و در مستى مىگريد كه زهى شوم كارى كه درافتاده‌ام نه عزم آن دارد كه توبه كند و معيّن مىداند كه آن كار ادبارست نه بر پاى او بندى مىبينيم و نه بر دست او غلّى مىيابيم بدان كار باز بسته و او هم بر آن كار تباه مانده اين چيست اين بند تقديرست . قحبهء را بينى حريف مستان گشته و با وى فاحشها مىرود كاليوه گونه گشته زار مىگريد كه خنك آن زنى كه يك من پنبه دارد و بكنجى دوك مىريسد و سلامت نشسته ، آبرو مىبرد از سامان‌كارى 251 زنان ديگر و هم بر آنجاى مانده و هيچ جاى بندى نمىبينيم آن چيست آن بند تقديرست . خواجه بچه با رقيبان با هزار ناز بمكتب و درس رفته پگاه و در انجمنها بجمال و پاكى مشار اليه بوده ناگاه روزى بينى دلق دريده چون ديوى سر و روى پريشان با ياران مقامر بپرسى كه در چه كارى گويد هيچ ، همچنين با ياران نااهل درافتادم همچنين نمىدانم كه چگونه مىشود . نظر كردم وقتى كه از كار فرومىايستد و روى سوى خواب مىنهد پلكهاء چشم چون پرده فروهشته مىشود و اجزا چون پرده‌هاى خيمه خفته مىشود معلوم مىشود كه آن تدبير و همّت شغلى چون عاملى است كه اين پرده‌ها در هوا مىدارد و اين چتر را برافراشته مىدارد و رنجش مىرسد مىخواهد تا اين بيفكند و بگريزد و چون آب به زمين فرورود ، همه رنجها و گرانيهاء دنيا از آن انعقاد همّت كارى است و تدبير است هرگاه كه آسيب همت و تدبير ديدى در خود و ديوار وى برآوردن گرفتى در همه رنجها ماندى و هرگاه اين ديوار همت بر نه‌آرى بىرنج گشتى ، همّت و قصد كارى 252 چون سر سفره كشيدنست و بىهمّتى چون سر سفره گشادنست . لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ كَذلِكَ